هرج و مرج محض

بیلی وایلدر

من یک نویسنده‌ام، اما هیچ‌کس کامل نیست...

شاید تنها اتفاق مثبتی که به قدرت رسیدن هیتلر در پی داشت، مهاجرت بیلی وایلدر اتریشی از برلین به آمریکا بود. اتفاقی که باعث شد هالیوود این افتخار را داشته باشد تا میزبان سینماگر جوانی باشد که قرار بود، در طی حدود 50 سال فیلمسازی‌اش در آن‌جا، چند تا از درخشان‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای دنیا را کارگردانی کند، فیلم‌هایی مانند غرامت مضاعف (1944) که با آن کارگردانی و فضاسازی بی‌نقص‌اش ژانر نوآر را به اوج رساند، سانست بلوار (1950)، فیلمی سیاه و تلخ (با حضور درخشان و کوتاه باستر کیتون افسانه‌ای) که با نحوه روایت و موضوع نامتعارف و چالش برانگیزش در هالیوود دهه 50 کاملا فیلمی ساختارشکانه به حساب می‌آمد، عشق در بعد از ظهر (1957)، که با در کنار هم قرار دادن زوج رویایی گری کوپر و آدری هپبورن به یکی از شیرین‌ترین کمدی رمانتیک‌های تاریخ سینما بدل شد، بعضی‌ها داغشو دوست دارند (1959)، که حالا دیگر جایش را به عنوان یکی از بامزه‌ترین و سرخوشانه‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما مدت‌هاست که تثبیت کرده است و آپارتمان (1960) که با آن میزان نبوغ و سنجیدگی‌اش، نقطه‌ای اوجی در کارنامه یک کارگردان بزرگ به حساب می‌آید. و البته این تمام ماجرا نیست و مگر می‌شود از فیلم‌های جاودانه‌ای مثل تعطیلی از دست رفته (1945)، تک خال در حفره (1951)، بازداشتگاه 17 (1953)، سابرینا (1954)، ایرما خوشگله (1963) و آوانتی! (1972) نام نبرد.

بیلی وایلدر در طی این مسیر همواره یک نفر را به عنوان همکار فیلم‌نامه‌نویس در کنار خود داشته است، و این همکاری ممکن بود با یک نفر تنها به اندازه یک فیلم ادامه پیدا کند و با یک نفری دیگر چیزی حدود 30 سال. زوج اول فیلم‌نامه‌نویسی وایلدر چارلز براکت بود که از سال 1938 و نوشتن فیلم‌نامه زن هشتم ریش آبی (ارنست لوبیچ) تا سال 1950 و نوشتن فیلم‌نامه سانست بلوار با وایلدر همکاری کرد، در این بین تنها فیلم‌نامه‌ای که وایلدر آن را با همکاری براکت ننوشت، غرامت مضاعف بود که در آن ریموند چندلر به عنوان همکار فیلم‌نامه‌نویس در کنار وایلدر حضور داشت. همکاری وایلدر و براکت بر اثر یک اختلاف شخصی پایان گرفت و بعد از آن وایلدر هر فیلم‌نامه‌اش را با همکاری یک نفر نوشت. این وضعیت تا 7 سال ادامه داشت تا این‌که وایلدر هنگام نوشتن فیلم‌نامه عشق در بعد از ظهر متوجه شد که بالاخره زوج مناسب خودش را یافته است، بدین ترتیب همکاری سی ساله بیلی وایلدر با یال دایموند به یکی از درخشان‌ترین همکاری‌های تاریخ سینما منجر شد و حاصلش فیلم‌هایی که با هر بار دیدنشان بیشتر به دلپذیر و دوست‌داشتنی بودن سینما ایمان پیدا می‌کنیم.

سینمای بیلی وایلدر کاملا بر اساس فیلم‌نامه بنا شده است، او می‌گوید «با تمام شدن فیلم‌نامه هشتاد درصد فیلم ساخته می‌شود». در فیلم‌های او همه چیز در خدمت این است که تماشاگر داستان را راحت‌تر دنبال کند و به همین دلیل است که وایلدر از حرکات خاص دوربین پرهیز و پیچیدگی ظاهری فیلم‌هایش را حذف می‌کرد و اعتقاد داشت که حتی یک حرکت دالی و یا یک کات ناگهانی ممکن است تماشاگر را از لذتی که قرار است از داستان ببرد دور کند. در سینمای وایلدر همه چیز در خدمت همین داستان است، به طوری که حتی محل قرار گرفتن دوربین هم باید در نقطه‌ای می بود که تماشاگر با خیال راحت داستان را دنبال کند و مهمتر از آن این‌که تماشاگر نباید به یاد واقعیتی به نام دوربین بی‌افتد، خود وایلدر می‌گوید «کارگردان خوب آن است که دیده نشود». به همین دلیل دوربین وایلدر همواره موضع بی طرفانه به خود می‌گیرد و هیچ وقت در مورد موقعیت و یا شخصیتی قضاوت نمی‌کند.

فیلم‌نامه‌های وایلدر کاملا ساختار ریاضی وار دارند، مملو از ظرافت‌ها و جزئیات مینیاتوری، اما همه این‌ها به این معنی نیست که فیلم‌های او عاری از احساسات هستند، اتفاقا وایلدر استاد درگیر کردن مخاطب و تحت تاثیر قرار دادن آن است، ولی به قول خودش آن قدر موقعیت‌ها را ملموس و باور پذیر کنار هم می‌چیند و آنقدر اتفاق‌های تلخ را دلپذیر به تصویر می‌کشد که تماشاگر اصلا حواسش نیست که چطور «دارو را قورت می‌دهد».

فیلم‌نامه‌های وایلدر کاملا سهل و ممتنع است (از این جهت وودی آلن می‌تواند جانشین بر حقی برای او باشد)، آنقدر تکه‌های پازل را درست کنار هم قرار می‌دهد که در نگاه اول نمی‌توانیم پی به پیچیدگی آن ببریم. همه اجزای فیلم‌نامه‌های او درست سر جایشان قرار گرفته‌اند، داستان اصلی و روایت‌های فرعی  کاملا در خدمت هم‌اند، مرحله بنا کردن داستان و معرفی شخصیت‌ها با دقت انجام گرفته است و زمان‌بندی هم به درستی رعایت شده، این‌که چه وقت باید خط داستانی را عوض کند و یا زمان هر شوخی تا شوخی بعدی باید چه‌قدر باشد. فیلم‌نامه‌های او مملو از جزئیات پنهانی است که به تدریج کارکرد خودشان را نشان می‌دهند، ساده‌ترین دیالوگ‌ها ممکن است در ادامه نقش مهمی در پیشبرد داستان یا شکل‌گیری یک شوخی ایفا کنند، مشهور‌ترین مثالش همان دیالوگ فیلم آپارتمان که سی سی باکستر (جک لمون) به سابقه شلیک کردن به پایش در گذشته اشاره می‌کند و باعث می‌شود شوخی نهایی فیلم با صدای باز شدن در شامپاین کاملا تماشاگر را در ابتدا شوکه و سپس بخنداند.

وایلدر استاد ایجاز هم بود، خودش اعتقاد داشت که «نباید حوصله تماشاگر را سر ببرید و جانشان را به لبشان برسانید». همه چیز فیلم‌های او به اندازه است و او قبل از فیلم‌برداری کاملا می‌دانست که قرار است چه کار کند (وایلدر علاقه‌ای به بداهه پردازی نداشت)، می‌گویند وایلدر فیلم خام خیلی کم مصرف می‌کرد، به طوری که بعد از فیلم‌برداری مواد کمی دست تدوین‌گر می‌رسید و او راهی نداشت جز این‌که فیلم را آن‌طور که وایلدر در نظر داشت تدوین کند، وایلدر می‌گفت: «از فیلم‌هایی که وقتی سی دقیقه‌شان را در میاوری فیلم‌های بهتری می‌شوند خوشم نمی‌آید». بخشی از این ایجاز و گزیده‌گویی وایلدر را می شود به پای اعتمادش به تماشاگر نیز گذاشت، وایلدر در یکی از مصاحبه‌هایش گفته بود «تماشاگر از آن‌چه فکر می‌کنید باهوش تر است. ما باید دو و دو را در اختیار او بگذاریم و اجازه بدهیم چهار را که حاصل جمع است خودش پیدا کند، نباید با چکش به مغزشان بکوبیم، باید به تماشاگر ایمان داشته باشیم».

یکی از مهم‌ترین نکاتی که در فیلم‌نامه‌های وایلدر رعایت می‌شود و نمونه‌اش هم خیلی کم گیر میاید نحو پرداخت شخصیت‌های فرعی هستند، این نکته بیش از هر چیز در فیلم‌نامه‌های کمدی وایلدر خودش را نشان می‌دهد، در فیلم‌نامه‌های کمدی او شخصیت‌های فرعی بر خلاف اکثر فیلم‌های کمدی صرفا بامزه نیستند بلکه کاملا در خدمت پیش‌برد داستان هستند. نمونه‌اش دکتری که همسایه سی سی باکستر در آپارتمان بود  و یا شخصیت پیشخدمت ایتالیایی فیلم آوانتی که در فیلم‌نامه وایلدر، هم تا وقتی زنده است نقش مهمی ایفا می‌کند، هم مرگش یکی از کلیدی‌ترین نقاط فیلم‌نامه است و هم جسدش قرار است گره نهایی داستان را باز کند و بامزه‌تر از همه این‌ها شخصیت عشق آمریکای اوست که به طرز کنایه‌ آمیزی پایان فیلم و تابوت پوشیده شده‌اش از پرچم آمریکا را به یک شوخی درخشان در فیلم‌نامه وایلدر تبدیل می‌کند. در همان آوانتی، که وایلدر با همان تواضع آشنایی که از بزرگانی مانند هیچکاک و فورد هم سراغ داشتیم می‌گوید فیلم آن‌طور که باید در نیامده، شخصیت به قول وایلدر «ابر کارمند ایتالیایی دیوانه‌ای» وجود دارد ( با بازی پیپو فرانکو) که تشریفات مرگ پدر وندل آرمبروستر (جک لمون) و پاملا پیگوت (جولیت میلز) را انجام می‌دهد و تمام مهر‌ها و وسایل مورد نیازش را در جیب‌هایش حمل می‌کند و با دقتی بی‌نظیر و ریتم و ضرب آهنگی خاص بیرون میاورد و روی میز می‌چیند. حضور چنین شخصیتی در این فیلم علاوه بر این‌که کاملا بامزه از آب درآمده و چند شوخی مختلف حول آن شکل می‌گیرد به خوبی برای شناختن شخصیت‌های اصلی لازم به نظر می‌رسد و جلوه خوبی هم از فرهنگ و آداب و رسوم آن منطقه از ایتالیا را در اختیار تماشاگر قرار می‌دهد، که البته آشنایی با بخشی از این فرهنگ به وسیله تماشاگر برای شکل گرفتن برخی از گره‌ها و شوخی‌های فیلم‌نامه، که تماشاگر در ادامه فیلم با آن‌ها روبرو می‌شود، لازم به نظر می‌رسد و خود همین چگونگی استفاده وایلدر از آداب و رسوم و جغرافیای یک منطقه خاص در فیلم‌نامه، یکی دیگر از نقاط برجسته کار او را نشان می‌دهد.

البته وایلدر در پرداخت داستان‌های فرعی هم به همین اندازه استادانه عمل می‌کند، به گونه‌ای که معمولا بخش مهمی  از جذابیت‌های فیلم‌های او را همین داستان‌های فرعی و چگونگی تاثیرشان بر خط داستانی اصلی شکل می‌دهد، نمونه‌اش داستان رابطه قدیمی رئیس (فرد مک مورای) با منشی‌اش در فیلم آپارتمان که به موقعش نقش مهمی را در پیشبرد داستان اصلی فیلم ایفا کرد. خود وایلدر در این باره می‌گوید «دست راستم روی پیانو ملودی‌های رومانتیک می‌نوازد و در همان حال دست چپم همراه ملودی اصلی آکورد می‌گیرد، داستان‌های فرعی آکورد فیلم هستند و اگر با داستان اصلی خوب تنظیم شده باشند به فیلم اصالت می‌بخشند».

در فیلم‌های وایلدر از آن خوش‌بینی معمول اغلب فیلم‌های آمریکایی چندان خبری نیست، بنابراین اگر بخواهیم وارد جهان‌بینی فیلم‌های بیلی وایلدر بشویم چیزی که قبل از هر چیز توجهمان را به خودش جلب می‌کند تلخی حاکم بر فیلم‌های اوست. البته وایلدر بعد از شروع همکاری‌اش با دایموند معمولا این تلخی را در فضایی شیرین و دلپذیر به تصویر می کشید، به قول خودش حقیقت را اول در شکلات فرو می‌کرد و بعد آن را جلوی تماشاگر می گذاشت. به همین دلیل جنس تلخی فیلم‌هایی مانندغرامت مضاعف، سانست بلوار، تک خال در حفره و تعطیلات از دست رفته، که همگی قبل از آغاز همکاری وایلدر با دایموند ساخته شده‌اند، خیلی با جنس تلخی فیلمی مثل آپارتمان متفاوت بود. فیلم‌نامه‌هایی که وایلدر با دایموند نوشت پر از شوخی‌های نیش دار بودند و ناخوشایند‌ترین موقعیت‌ها را در قالب هجو و کنایه به تصویر می‌کشیدند. این طنز تلخ البته از کسانی مانند ارنست لوبیچ و پرستون استرجس به وایلدر به ارث رسیده بود، اما وایلدر آن را گسترش داده و به جایگاه رفیعی در سینما رساند و پس از آن هم بزرگانی مانند وودی آلن هستند که دارند راه او را ادامه می دهند.

وایلدر کارگردانی بود که به قول خودش با دوربین هم در حال نوشتن بود، او ذاتا یک نویسنده بود و در تمام عمر هم یک نویسنده ماند. همکاران فیلم‌نامه‌نویس زیادی داشت اما از میان آن‌ها این چارلز براکت و یال دایموند بودند که بیشتر توانستند خودشان را با دنیای بیلی وایلدر هماهنگ کنند. همکاری وایلدر با دایموند البته تا همیشه ادامه خواهد داشت، حتی بعد از مرگشان، چون روی سنگ قبر وایلدر نوشته شده که «من یک نویسنده‌ام، اما هیچ‌کس کامل نیست»، و این هیچ‌کس کامل نیست، که همان دیالوگ معروف پایان فیلم بعضی‌ها داغشو دوست دارند است، در اصل پیشنهاد دایموند بوده است، به این ترتیب می‌توان همکاری وایلدر و دایموند را تمام شده فرض نکرد، همکاری ادامه دارد، فقط متاسفانه حاصلش دیگر بر روی نگاتیو ثبت نخواهد شد.

وایلدر همیشه می‌گفت: «من فیلم‌هایی را ساختم که خودم دوست داشتم ببینم»، حالا اما باید گفت که جناب وایلدر شما فیلم‌هایی را ساخته‌اید که همه ما دوست داشتیم ببینیم. شما از آن‌هایی بودید که با فیلم‌هایتان سینما و حتی زندگی را قابل تحمل‌تر و دلپذیر‌تر کردید، پس متشکریم استاد، از این‌که فیلم ساختید متشکریم.

این مطلب پیش از این در شماره 99 مجله فیلم نگار به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 17:55  توسط آریان گلصورت  |