فیلم کوتاه خاکستر، ویژه برنامه اسکار ۲۰۲۰ و فهرست بهترین‌های عمر و قرن بیست و یکم

فیلم کوتاه خاکستر به نویسندگی و کارگردانی آریان گلصورت، منتخب سی و سومین دوره‌ی جشنواره‌ی فرایبورگ سوئیس، بیست و ششمین دوره‌ی جشنواره‌ی چشمان باز ماربورگ آلمان، شانزدهمین دوره‌ی جشنواره‌ی زردآلوی طلایی ارمنستان، یازدهمین دوره‌ی جشنواره‌ی پریشتینای کوزوو، یازدهمین دوره‌ی جشنواره‌ی ترنتون نیوجرسی آمریکا، پنجمین دوره‌ی جشنواره‌ی دایورژنز کرواسی، دومین دوره‌ی جشنواره‌ی راواک مولداوی، هفتمین دوره جشنواره فیلم کوتاه امارات و جشنواره‌های دانشجویی نهال و سایه بوده است و در ماه‌های آتی در شصت و هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی تِرِنتوی ایتالیا نیز به نمایش درخواهد آمد.

تیزر فیلم کوتاه خاکستر را این‌جا ببینید

فیلم‌نامه و نقد فیلم‌نامه این فیلم را این‌جا بخوانید

نگاهی به دو فیلم کوتاه خاکستر و میان‌بر

صفحه فیلم در IMDB  و سایت Finish Films و Festival Scope و سایت جشنواره فرایبورگ

صد و ده دقیقه درباره‌ی اسکار پرچالش 2020؛ باحضور امیر قادری، در استودیو نماوا/ سردبیر برنامه: آریان گل‌صورت/ ببینید

فهرست من در نظرسنجی بهترین فیلم‌های زندگی ما در ماهنمامه فیلم

سینمای ایران
۱- کلوزآپ (عباس کیارستمی، ۱۳۶۸)
۲- گوزن‌ها (مسعود کیمیایی، ۱۳۵۳)
۳- حاجی واشنگتن (علی حاتمی، ۱۳۶۱)
۴- اجاره‌نشین‌ها (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۵)
۵- باد ما را خواهد برد (عباس کیارستمی، ۱۳۷۸)
۶- طعم گیلاس (عباس کیارستمی، ۱۳۷۶)
۷- درباره الی (اصغر فرهادی، ۱۳۸۷)
۸- لیلا (داریوش مهرجویی، ۱۳۷۵)
۹- ناخدا خورشید (ناصر تقوایی، ۱۳۶۵)
۱۰ – باشو غریبه کوچک (بهرام بیضایی، ۱۳۶۴)
و: تنگنا (امیر نادری، ۱۳۵۲) – کندو (فریدون گله، ۱۳۵۴) – طبیعت‌ بی‌جان (سهراب شهید ثالث، ۱۳۵۴) - دایی جان ناپلئون (ناصر تقوایی، ۱۳۵۵) - هزاردستان (علی حاتمی، ۱۳۵۸) – مرگ یزدگرد (بهرام بیضایی، ۱۳۶۰) - هامون (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) - ردپای گرگ (مسعود کیمیایی، ۱۳۷۰)– نفس عمیق (پرویز شهبازی، ۱۳۸۱) –– جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی، ۱۳۸۹) 
سینمای جهان
«خود را به انتخاب یک فیلم از هر کارگردان، محدود کرده‌ام»
(بدون ترتیب)
۱- لورنس عربستان (دیوید لین، ۱۹۶۲)
۲- خوب بد زشت (سرجیو لئونه، ۱۹۶۶)
۳- سامورایی (ژان پیر ملویل، ۱۹۶۷)
۴- بچه‌رزمری (رومن پولانسکی، ۱۹۶۸)
۵- پدرخوانده (فرانسیس فورد کاپولا، ۱۹۷۲)
۶- نیش (جرج روی هیل، ۱۹۷۳)
۷- بری لیندون (استنلی کوبریک، ۱۹۷۵)
۸- آنی‌هال (وودی آلن، ۱۹۷۷)
۹- آمادئوس (میلوش فورمن، ۱۹۸۴)
۱۰- پالپ فیکشن (کوئنتین تارانتینو، ۱۹۹۴)
و: شرلوک جونیور (باستر کیتون، ۱۹۲۴) - جعبه موسیقی (جیمز پاروت / لورل و هاردی، ۱۹۳۲) -  سوپ اردک (لئو مک‌کری / برادران مارکس، ۱۹۳۳) - فقط فرشته‌ها بال دارند (هاوارد هاکس، ۱۹۳۹) - مرد سوم (کارول رید، ۱۹۴۹) - راشومون (آکیرا کوروساوا، ۱۹۵۰) - داستان توکیو (یاسوجیرو اوزو، ۱۹۵۳) -  پنجره عقبی (آلفرد هیچکاک، ۱۹۵۴) - جویندگان (جان فورد، ۱۹۵۶) - آپارتمان (بیلی وایلدر، ۱۹۶۰) - بیلیاردباز (رابرت راسن، ۱۹۶۰) - به پیانیست شلیک کن (فرانسوآ تروفو، ۱۹۶۰) - زنگ تفریح (ژاک تاتی، ۱۹۶۷) - آگراندیسمان (میکل آنجلو آنتونیونی، ۱۹۶۶) - مردی برای تمام فصول (فرد زینه‌مان، ۱۹۶۶) - مک‌کیب و خانم میلر (رابرت آلتمن، ۱۹۷۱) - مرگ در ونیز (لوکینو ویسکونتی، ۱۹۷۱) - هارولد و ماد (هال اشبی، ۱۹۷۱) - ارتباط فرانسوی (ویلیام فردکین، ۱۹۷۱) - جذابیت پنهان بورژوازی (لوئیس بونوئل، ۱۹۷۲) - پاپیون (فرانکلین جی. شافنر ۱۹۷۳) - آمارکورد (فدریکو فللینی، ۱۹۷۳) - سر آلفردوگارسیا را برایم بیاور (سم پکین‌پا، ۱۹۷۴) - شکارچی گوزن (مایکل چیمینو، ۱۹۷۸) - آل دت جز (باب فاسی، ۱۹۷۹) - سینما پارادیزو (جوزپه تورناتوره، ۱۹۸۸) - رفقای خوب (مارتین اسکورسیزی، ۱۹۹۰) - کلوزآپ (عباس کیارستمی، ۱۹۹۰) - لبوفسکی بزرگ (برادران کوئن، ۱۹۹۸)–  در حال و هوای عشق (وونگ کاروای، ۲۰۰۰) - مالهالند درایو (دیوید لینچ، ۲۰۰۱) -  با او حرف بزن (پدرو آلمودووار، ۲۰۰۲) - ماهی بزرگ (تیم برتون، ۲۰۰۳) - پیش از غروب (ریچارد لینک‌لیتر، ۲۰۰۴) - پنهان (میشائیل هانه‌که، ۲۰۰۵) - سینکداکی نیویورک (چارلی کافمن، ۲۰۰۸) - در بروژ (مارتین مک‌دانا، ۲۰۰۸) - مورد عجیب بنجامین باتن (دیوید فینچر، ۲۰۰۸) - جاذبه (آلفونسو کوارون، ۲۰۱۳) - رشته خیال (پل توماس اندرسون، ۲۰۱۷)

فهرست من در نظرسنجی بهترین فیلم‌های هزاره جدید در ماهنمامه دنیای تصویر

۱۰ فیلم اول (به ترتیب سال ساخت)
۱-  اوه برادر کجایی (برادران کوئن – ۲۰۰۰)
۲- راه مالهالند (دیوید لینچ – ۲۰۰۱)
۳- پیش از غروب (ریچارد لینک‌لیتر – ۲۰۰۴)
۴- پنهان (میشائیل هانه‌که – ۲۰۰۵)
۵– امتیاز نهایی (وودی آلن – ۲۰۰۵)
۶- سینکداکی نیویورک (چارلی کافمن – ۲۰۰۸)
۷- در بروژ (مارتین مک‌دانا – ۲۰۰۸)
۸- مورد عجیب بنجامین باتن (دیوید فینچر – ۲۰۰۸)
۹- هشت نفرت‌انگیز (کوئنتین تارانتینو – ۲۰۱۵)
۱۰ – رشته خیال (پل توماس اندرسون – ۲۰۱۷)
و بعد (به ترتیب سال ساخت): در حال و هوای عشق (وونگ کاروای – ۲۰۰۰) – ممنتو (کریستوفر نولان – ۲۰۰۰) - شهر اشباح (هایائو میازاکی – ۲۰۰۱) – املی (ژان پیر ژونه – ۲۰۰۱) - با او حرف بزن (پدرو آلمودووار – ۲۰۰۲) – اقتباس (اسپایک جونز – ۲۰۰۲) – قهرمان (ژانگ ییمو – ۲۰۰۲) – جاده‌ای به سوی تباهی (سام مندس – ۲۰۰۲) – پیانیست (رومن پولانسکی – ۲۰۰۲) - ماهی بزرگ (تیم برتون – ۲۰۰۳) – همکلاسی قدیمی (پارک چان ووک – ۲۰۰۳) – رود مرموز (کلینت ایستوود – ۲۰۰۳) – خاطرات قتل (بونگ جون هو – ۲۰۰۳) -  بیل را بکش (کوئنتین تارانتینو – ۲۰۰۳) -  لاو اکچلی (ریچارد کورتیس – ۲۰۰۳) – درخشش ابدی یک ذهن پاک (میشل گوندری – ۲۰۰۴) – سقوط (اولیور هیرشبیگل – ۲۰۰۴) –  وثیقه (مایکل مان – ۲۰۰۴) - ترمینال (استیون اسپیلبرگ – ۲۰۰۴) -  بگذار فرد مناسب وارد شود (توماس آلفردسون – ۲۰۰۴) - گل‌های پژمرده (جیم جارموش – ۲۰۰۵) – کوهستان بروکبک (آنگ لی – ۲۰۰۵) – مونیخ (استیون اسپیلبرگ – ۲۰۰۵) – شهر گناه (فرانک میلر و رابرت رودریگز – ۲۰۰۵)  - مرد گریزلی (ورنر هرتزوگ – ۲۰۰۵) – سابقه خشونت (دیوید کراننبرگ – ۲۰۰۵) -  بازگشت (پدرو آلمودووار – ۲۰۰۶) – میامی وایس (مایکل مان – ۲۰۰۶) -  رفتگان (مارتین اسکورسیزی – ۲۰۰۶) – زندگی دیگران (فلورین دون اسمارک – ۲۰۰۶) – فرزندان انسان - (آلفونسو کوارون – ۲۰۰۶) – پیش از آن‌که شیطان بفهمد مرده‌ای (سیدنی لومت – ۲۰۰۷) – قول‌های شرقی (دیوید کراننبرگ – ۲۰۰۷) - راتاتویی (برد برد – ۲۰۰۷) -  زودیاک (دیوید فینچر – ۲۰۰۷) – جایی برای پیرمردها نیست (برادران کوئن – ۲۰۰۷) - قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل (اندرو دومنیک – ۲۰۰۷) – وال‌ای (اندرو استانتون – ۲۰۰۸) – درباره الی (اصغر فرهادی – ۲۰۰۹) – یک مرد جدی (برادران کوئن – ۲۰۰۹) – باریا (جوزپه تورناتوره – ۲۰۰۹) – یک پیامبر (ژاک اودیار – ۲۰۰۹) - حرامزاده‌های بی‌آبرو (کوئنتین تارانتینو – ۲۰۰۹) – مادر (بونگ جون هو – ۲۰۰۹) – روبان سفید (میشائیل هانه‌که – ۲۰۱۰) – داستان اسباب بازی‌های ۳ (لی آنکریچ – ۲۰۱۰) – شبکه اجتماعی (دیوید فینچر – ۲۰۱۰) – کپی برابر اصل (عباس کیارستمی – ۲۰۱۰) – جزیره شاتر (مارتین اسکورسیزی – ۲۰۱۰) – درخت زندگی (ترنس مالیک – ۲۰۱۱) – باید درباره کوین صحبت کنیم (لین رمزی – ۲۰۱۱) – نیمه شب در پاریس (وودی آلن – ۲۰۱۱) – روزی روزگاری در آناتولی (نوری بیلگه جیلان – ۲۰۱۱) -  عمل کشتن (جاشوآ اوپنهایمر – ۲۰۱۲) – جانگوی رها از بند (کوئنتین تارانتینو – ۲۰۱۲) – بر فراز تپه‌ها (کریستین مونجیو – ۲۰۱۲) - شکار (توماس وینتربرگ – ۲۰۱۲) – جاذبه (آلفونسو کوارون – ۲۰۱۳) – درون لوین دیویس (برادران کوئن – ۲۰۱۳) – تنها عشاق زنده می‌مانند (جیم جارموش – ۲۰۱۳) – گرگ وال استریت (مارتین اسکورسیزی – ۲۰۱۳) – زیبایی بزرگ (پائولو سورنتینو – ۲۰۱۳) – استاد بزرگ (وونگ کاروای – ۲۰۱۳) – نبراسکا (الکساندر پین – ۲۰۱۳) – ویپلش (دیمین شیزل – ۲۰۱۴)  – لویاتان (آندری زویاگینتیف – ۲۰۱۴) - هتل بزرگ بوداپست (وس اندرسون – ۲۰۱۴) - پسرانگی (ریچارد لینک‌لیتر – ۲۰۱۴) – فاکس کچر (بنت میلر – ۲۰۱۴) – قصه‌های وحشی (دیمین زیفرون – ۲۰۱۴) – فساد ذاتی (پل توماس اندرسون – ۲۰۱۴) – ندیمه (پارک چان ووک – ۲۰۱۶) – سه بیلبورد بیرون از ابینگ میزوری (مارتین مک‌دانا – ۲۰۱۷) – چکامه باستر اسکراکز (برادران کوئن – ۲۰۱۸) – انگل (بونگ جون هو – ۲۰۱۹)
انتخاب ویژه: سریال برکینگ بد (۲۰۱۳ – ۲۰۰۸)
از فیلم‌های مورد انتظارم در سال ۲۰۱۹، روزی روزگاری در هالیوود (کوئنتین تارانتینو) و مرد ایرلندی (مارتین اسکورسیزی) را ندیده‌ام. 
سینمای ایران (به ترتیب سال ساخت)
۱- سگ‌کشی (بهرام بیضایی – ۱۳۸۰)
۲- کاغذ بی‌خط (ناصر تقوایی – ۱۳۸۰)
۳- نفس عمیق (پرویز شهبازی – ۱۳۸۱)
۴- طلای سرخ (جعفر پناهی – ۱۳۸۲)
۵- مهمان مامان (داریوش مهرجویی – ۱۳۸۳)
۶- حکم (مسعود کیمیایی – ۱۳۸۴)
۷- سنتوری (داریوش مهرجویی – ۱۳۸۵)
۸- درباره الی (اصغر فرهادی – ۱۳۸۷)
۹- جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی – ۱۳۸۹)
۱۰ -پذیرایی ساده (مانی حقیقی – ۱۳۹۰)
انتخاب ویژه: خانه پدری (کیانوش عیاری – ۱۳۸۹)

درباره آلفونسو کوارون و «رما» + نقدهای تصویری در آرت‌تاکس

درباره آلفونسو کوارون

قدرت‌نمایی‌های تکنیکی یک عشق سینما

آریان گلصورت

در چند سال گذشته شاهد حضور بسیار موفق سه فیلمساز مکزیکی در فصل جوایز بوده‌ایم. به گونه‌ای که از پنج جایزه اخیر آکادمی اسکار در رشته کارگردانی، چهارتای آن‌ها به آلخاندرو گونزالس ایناریتو (بردمن و از گور برخاسته)، آلفونسو کوارون (جاذبه) و گیرمو دل‌تورو (شکل آب) رسیده است. روندی که احتمال دارد امسال نیز با فیلم رما (۲۰۱۸) ادامه پیدا کند. اثری که دستاوردهای تحسین‌برانگیز کوارون در ساخت طیف متفاوت و متنوعی از فیلم‌ها را وارد مرحله تازه‌ای می‌کند و یک بار دیگر بعد از فرزندان بشر (۲۰۰۶) و جاذبه (۲۰۱۳)، ثابت می‌کند که او یک فن‌سالار مبتکر و کارگردانی کاربلد و توانمند است که تسلط‌اش بر ابزار سینما، به قدرت‌نمایی‌های تکنیکی هیجان‌انگیزی ختم می‌شود. فیلمسازی که خودش را بیش از هر چیز یک «عشق سینما»ی تحت تاثیر کارگردان‌های محبوب‌اش (مثل استنلی کوبریک و استیون اسپیلبرگ) می‌داند تا یک «مولف». احتمالا به همین دلیل هم است که هیچکدام از فیلم‌های او شبیه یکدیگر نیستند، اما در همه آن‌ها حضور یک خوره فیلم، به عنوان متفکر اصلی پروژه، احساس می‌شود که به دنبال سر و کله زدن با قابلیت‌های بیانی و به چالش کشیدن زبان سینما است.

می‌خواهد فیلمی صریح و بی‌پرده در رابطه با سویه‌های پنهان امیال انسانی و انگیزه‌های جنسی چند نوجوان (و مادرت را نیز ۲۰۰۱) باشد، یا اقتباسی از یک رمان بزرگ کلاسیک (آرزوهای بزرگ ۱۹۹۸)، دنباله یک بلاک‌باستر هالیوودی (هری پاتر و زندانی آزکابان ۲۰۰۴) و یا اثری پادآرمان‌شهری (فرزندان بشر) در رابطه با مردی که تلاش می‌کند با حفظ آخرین زن باردار در جهان، جلوی انقراض بشر را بگیرد. در هر صورت کوارون به یک سبک بصری متمایز در آثارش دست پیدا می‌کند که می‌تواند با آن مخاطب‌اش را به وجد آورد. هنوز و بعد از گذشت بیش از یک دهه، آن پلان سکانس معروف فیلم فرزندان بشر که دوربین آزادانه در ماشین حرکت می‌کند، برای اهل فن و سینه‌فیل‌ها به تردستی جذابی می‌ماند. سکانسی که اجرای‌اش ناممکن جلوه می‌کرد، اما با همکاری کوارون و مدیر فیلمبرداری و رفیق کاردرست‌اش امانوئل لوبتزکی، آن‌چنان موثر به ثمر نشست که در یادها ماندگار شد. اگر پشت صحنه این سکانس را ببینید، نشان می‌دهد که آن‌ها با چه ترفندهای خلاقانه‌ای چنین صحنه نفس‌گیری را اجرا کرده‌اند. لوبتزکی نقش انکارناپذیری در برآیند تکنیکی فیلم‌های کوارون دارد و بدون تردید هوش و مهارت‌اش راه را برای کمال‌گرایی و اجرای ایده‌های جاه‌طلبانه هموار کرده است. اتفاقی که در همکاری او با ایناریتو و ترنس مالیک (دنیای جدید و درخت زندگی) نیز رخ داد و در مورد دوم به زبان بصری نوین و رویکرد فرمی تازه‌ای در سینما ختم شد.

اوج همکاری کوارون و لوبتزکی را در جاذبه می‌بینیم. یک اپرای فضایی در ستایش از زندگی، که مخاطب‌اش را شگفت‌زده می‌کند. این شاید تنها فیلمی باشد که در فضا می‌گذرد، اما زیر سایه اثر سترگ استنلی کوبریک، ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی (۱۹۶۸)، قرار نمی‌گیرد. فیلمی که ساختن‌اش با این کیفیت، شاید در ابتدا نشدنی به نظر می‌رسید. اما کوارون دست به یک قمار بزرگ زد و البته نتیجه درخشانی نیز گرفت. در مورد بزرگی چنین فیلمی، دلایل فراوانی می‌توان آورد. مثل این‌که دیدن‌اش به یک تجربه به معنای واقعی کلمه منحصر به فرد می‌ماند و علاوه بر تعلیق به روش معمول، با هنرمندی احساس معلق بودن در جاذبه صفر را نیز به تماشاگرش منتقل می‌کند. جاذبه اثری است درباره ایمان، امید و البته رابطه مستقیم و بی‌واسطه انسان با خالق‌اش. ما در این فیلم فقط شاهد تلاش تنهاترین انسان دنیا برای نجات یافتن و زنده ماندن نیستیم؛ بلکه با جا‌به‌جایی میان نقطه دید عینی و ذهنی، این تلاش را همگام با شخصیت اصلی تجربه و درک می‌کنیم. به قول منتقد ورایتی، جاذبه یک فیلم هنری و آوان‌گارد صد میلیون دلاری است. فیلمی کاملا دور از عادات مرسوم در فیلم‌های جریان اصلی که از لحاظ تکنیکی یک نقطه عطف در تاریخ سینما به حساب می‌آید. کوارون و لوبتزکی با این فیلم قله‌های تازه‌ای را فتح کردند و برای جامه عمل پوشاندن به ایده‌های‌شان، روش‌های کاملا بدیعی در فیلمبرداری، نورپردازی و استفاده از جلوه‌های ویژه را مورد استفاده قرار داده‌اند. پلان - سکانس هوش‌ربای ابتدای فیلم را ببینید، این یک جور هنرنمایی و شعبده‌بازی چشم‌نواز به حساب می‌آید. یک ضرب شست فرمی که به دور از هرگونه خودنمایی، کاملا در خدمت درام و جهان‌بینی فیلم قرار دارد. جناب جیمز کامرون حق داشت که پس از دیدن جاذبه آن‌طور ذوق‌زده واکنش نشان دهد. برای او که همیشه در پی گسترش دادن مرزهای سینما بوده، چنین فیلمی به معنای به حقیقت پیوستن بخشی از رویاهایش خواهد بود. فیلمی که از مهم‌ترین تلاش‌های سینماگران خبره برای ورود به عرصه‌های تازه در دهه گذشته به حساب می‌آید و نشان می‌دهد که در هنر هفتم، هم‌چنان مرزهای جدیدی کشف می‌شوند و تجربه‌های تازه‌ای رقم می‌خورند.

حالا کوارون پس از پنج سال با رما بازگشته و به سراغ ریشه‌های‌اش در گذشته رفته است. یک پروژه کاملا شخصی که در مکزیکوسیتی ابتدای دهه ۷۰ میلادی (مصادف با شورش خیابانی دانشجویان و کشتار آن‌ها توسط پلیس) می‌گذرد و با سرمایه نتفلیکس ساخته شده است. در این فیلم به خاطر تداخل برنامه‌ها، خبری از لوبتزکی به عنوان مدیر فیلمبرداری نیست و خود کوارون این مسئولیت را برعهده گرفته تا پس از پل توماس اندرسون در فیلم باوقار و پیچیده رشته خیال (۲۰۱۷)، به دومین کارگردان مطرحی تبدیل شود که در سال‌های اخیر، خودش فیلم‌اش را فیلمبرداری کرده است. کوارون رما را نامه‌ای عاشقانه به خدمتکار خانه دوران کودکی‌اش می‌داند و اعتقاد دارد که این تنها فیلم‌اش است که ارجاع و ادای دینی به فیلم‌های دیگر در آن دیده نمی‌شود و او تلاش کرده که نماهای‌اش شبیه هیچ اثر دیگری نباشند. البته که رما و استراتژی جسورانه کارگردان‌اش در رسیدن به رئالیسم به وسیله ساختاری مهندسی و چیده شده، شبیه هیچ فیلم دیگری نیست؛ اما نمی‌توان تاثیرات زبان بصری و جهان‌بینی فدریکو فللینی بزرگ را بر آن نادیده گرفت.

رما یک جامعه و خانواده در حال فروپاشی را به تصویر می‌کشد. فیلمی استعاری با محوریت زندگی بی‌حاصل و ملال‌آور یک خدمتکار، که لحظات روزمره و عادی را به جای رخدادهای دراماتیک برجسته می‌کند. این فیلم با ظرافت از اهمیت امور کوچک و لحظات گذرا می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه بحران‌ها، آسیب‌ها و دردهای مشترک می‌توانند انسان‌های ظاهرا متفاوت را به هم نزدیک کنند. رما فیلمی است در ستایش زنان فداکاری که زندگی می‌سازند و زندگی می‌بخشند، حتی اگر راننده‌های ماهری نباشند و نتوانند یک ماشین را از میان دو ماشین دیگر رد کنند! زنان خاموشی که ظاهرا کار مهمی انجام نمی‌دهند، اما در مواقع لزوم قدرت‌شان بروز پیدا کرده، با شجاعت در برابر نابودی می‌ایستند، برای بقا می‌جنگند و به پناهگاهی برای فرزندان‌شان تبدیل می‌شوند.

سکانس بسیار ساده عنوان‌بندی، کلید ورود به جهان فیلم است. وقتی شست‌وشوی زمین توسط یک خدمتکار، به ایماژی سحرانگیز و تغزلی تبدیل می‌شود. کوارون در رما به شکل دیده نشده و ویژه‌ای شکوه را از دل جریان مکرر و روزمره زندگی بیرون می‌کشد و لحظات معمولی را با عظمت به تصویر درمی‌آورد. به گونه‌ای که مثلا اتفاق ساده‌ای چون ورود ماشین پدر به پارکینگ، حماسی جلوه می‌کند و خاموش کردن چراغ‌های خانه توسط خدمتکار همچون یک مراسم آئینی با حرکات دوربین و زمان‌بندی پیچیده اجرا می‌شود. بله، مکث روی جزئیات روزمره از نئورئالیسم می‌آید، اما رما در دکوپاژ، میزانسن و استفاده از صدای پس‌زمینه و پیش‌زمینه کاملا بدیع به نظر می‌رسد و نورپردازی و شفافیت تصاویرش نسبتی با فیلمی که می‌خواهد تصویری واقع‌گرایانه از چهار دهه پیش نشان دهد ندارد. از همین رو اجرای رویکرد فرمی مدنظر کوارون در این فیلم با چالش‌ و ریسک بالایی همراه بوده است. فیلمی با ترکیب‌بندی‌های چشم‌نواز که یک قدرت‌نمایی تکنیکی دیگر برای او به حساب می‌آید و چند پلان سکانس درخشان (مثل سالن سینما) دارد که برخی از آن‌ها به اندازه‌ای دیوانه‌وارند که مخاطب را غافلگیر می‌کنند. بهترین مثال می‌تواند سکانس نجات بچه‌ها از غرق شدن در ساحل باشد. وقتی زنی رنج‌کشیده و زخم خورده، با سخاوتمندی عشق مادرانه‌اش را در اختیار بچه‌های زن دیگری قرار می‌دهد و سکانسی خلق می‌شود که تماشاگر را حیرت‌زده می‌کند. هر فیلم کوارون یک تجربه تازه و غیرمنتظره است و اون ثابت کرده که ترسی از به نمایش گذاشتن موضوعات متفاوت همراه با آزمودن فرم‌های دشوار ندارد. درست به همین دلیل است که باید او از جذاب‌ترین و توانمندترین کارگردان‌های زنده سینمای جهان بدانیم.

و چند نقد‌ تصویری در آرت‌تاکس:

نقد فیلم درخت گلابی وحشی، به کارگردانی نوری بیلگه جیلان، در استودیو آرت‌تاکس با آریان گل‌صورت

نقد سریال عشق مرگ و ربات‌ها، ساخته‌ی دیوید فینچر و تیم میلر، انیمیشن آنتولوژی نت‌فلیکس در استودیو آرت‌تاکس با آریان گل‌صورت

نقد فیلم دله دزدها، ساخته‌ی هیروکازو کورئیدا، برنده‌ی نخل طلای کن سال ۲۰۱۸ در استودیو آرت‌تاکس با آریان گل‌صورت

نقد فیلم پاپیون، نسخه‌ی بازسازی‌شده به کارگردانی مایکل نوئر با حضور رامی مالیک و چارلی هونام، در استودیو آرت‌تاکس با آریان گل‌صورت

مؤلفه‌های سینمایی پدرو آلمادوار به روایت آریان گل‌صورت در استودیو آرت‌تاکس

پیشنهاد سریال بهتره با سال تماس بگیری

نقد فیلم برادران سیسترز و تصنیف باستر اسکراگز؛ آریان گل‌صورت در استودیو آرت‌تاکس به بررسی رفتار آکادمی اسکار و دیگر فستیوال‌های سینمایی در سال‌های اخیر می‌پردازد

نقد فیلم رما به کارگردانی آلفونسو کوارون؛ برنده شیر طلای جشنواره ونیز

درباره سریال‌های «بهتره با سال تماس بگیری»، «چرنوبیل» و «عشق، مرگ، ربات‌ها»

مصائب یک آدم درجه دو!

درباره سریال بهتره با ساول تماس بگیری

طرفداران افسارگسیختگی منتظر فصل پایانی این سریال بودند که خبر رسید اسپین – آف (مجموعه‌ای که از مجموعه دیگری مشتق شده است) آن با محوریت شخصیت ساول گودمن (باب اودنکرک) ساخته خواهد شد. همان وکیل شیاد و حقه‌باز جناب والتر وایت (برایان کرانستون) که با طنازی خاص خودش، همیشه راه‌حلی در آستین داشت تا مشتری‌های خلافکارش را از مخمصه نجات دهد. در نگاه اول این‌طور به نظر می‌رسید که سازندگان افسارگسیختگی می‌خواهند از موفقیت این سریال بهره بیشتری برده و دوباره از ماجراهای آن پول درآورند! پیش از این هم کم نبوده‌اند سریال‌هایی که بر اساس شخصیت‌های یک سریال موفق دیگر ساخته شده‌اند و البته نتیجه معمولا کمتر از انتظار بوده و به شکست ختم شده است. مثلا سریال جویی که با فاصله اندکی از پایان مجموعه بسیار معروف و به یادماندنی دوستان ساخته شد. سریالی که قصد داشت داستانِ شخصیت محبوب جویی (مت لی بلنک) را ادامه دهد، اما پس از دو فصل تولید آن متوقف شد و هرگز نتوانست به اندازه سریال مرجع‌اش مورد توجه قرار بگیرد. البته اگر جزو طرفداران دو آتشه افسارگسیختگی بوده‌اید، بدون تردید از خبر تولید بهتره با ساول تماس بگیری هیجان‌زده شده‌اید. بالاخره بازگشت به شهر آلبوکرکی در ایالت نیومکزیوی آمریکا، می‌توانست بسیار جذاب و تماشایی باشد. هر چند می‌دانستیم که این بار خبری از هایزنبرگ بزرگ نخواهد بود. با وجود این همیشه این نگرانی وجود دارد که چنین دنباله‌هایی، به خاطره خوب مجموعه اصلی ضربه بزنند. همه این نگرانی‌ها اما با دیدن چند قسمت اول بهتره با ساول تماس بگیری از بین می‌رود و بار دیگر خلاقیت و چیره‌دستی تیم نویسندگان این سریال، غافلگیرمان می‌کند. در همان فصل اول متوجه می‌شویم که با یک مجموعه باکیفیت و فکرشده طرف هستیم که می‌خواهد فراتر از یک تجدید خاطره دلچسب، اثری مستقل و به اندازه کافی متفاوت باشد. قبل از پخش فصل اول، انتظارات از این سریال بسیار بالا بود و ساخت آن یک ریسک حسابی برای سازنده‌هایش به حساب می‌آمد. هر چه نباشد افسارگسیختگی به پدیده‌ای در صنعت سریال‌سازی تبدیل شد و به سرعت جایگاه ویژه‌ای در فرهنگ عامه پیدا کرد. بسیاری از آن به عنوان بهترین مجموعه تلوزیونی همه دوران یاد می‌کنند و این، کار خالقان بهتره با ساول تماس بگیری را بسیار دشوار می‌کرد. از زیر سایه افسارگسیختگی بیرون آمدن، اولین چالش جدی آن‌ها بود که در همان فصل اول آن را پشت سر گذاشتند. وینس گیلیگان و پیتر گولد، هم با مهارت از برخی عناصر محبوب منبع اصلی بهره برده‌اند و هم با هوشمندی اثری خلق کرده‌اند که نه تنها به دام تکرار نمی‌افتد، بلکه از جنبه‌هایی بسیار تازه و بدیع نیز به نظر می‌رسد. از همین رو بهتره با ساول تماس بگیری هم طرفداران سریال قبلی را سر ذوق آورد و هم برای خودش طرفداران جدیدی پیدا کرد. ما این‌جا با گذشته شخصیت ساول رو‌به‌رو می‌شویم. آن زمانی که با اسم و رسم واقعی‌اش یعنی جیمی مک‌گیل روزگار می‌گذراند و هنوز عنوان ساول گودمن را برای خودش دست و پا نکرده بود. این سریال  تبدیل شدن جیمی به ساول را به تصویر می‌کشد و در کنارش، گوشه چشمی نیز به آینده او و سرنوشت‌اش پس از ماجراهای افسارگسیختگی دارد. ساول گودمن در ذات خود یک انسان واسطه و درجه دو بود. برخلاف والتر وایت که علیه شرایط موجود قیام کرد، معنای زندگی را در سویه تاریک جهان یافت و برای باز پس گرفتن عزت‌نفس از دست رفته‌اش، دست به قماری پر خطر زد. ولی ساول در نهایت یک کارچاق کن بی‌وجدان و البته آدمی در حاشیه بود و نه آن کسی که ابتکار عمل را در دست می‌گیرد و قواعد بازی را رقم می‌زند. بنابراین شخصیت او در افسارگسیختگی به اندازه کارکترهای اصلی جدی گرفته نمی‌شد و همدلی مخاطب را برنمی‌انگیخت. اما این سریال نشان داد که شخصیت ساول پتانسیل پنهان بسیاری داشت و حالا که در جایگاه کارکتر مرکزی یک مجموعه قرار گرفته است، شیوه مواجه شدن مخاطب با او هم متفاوت خواهد بود. شاید به این دلیل که جیمی برخلاف ساول، مردی همدلی‌برانگیز و البته پیچیده‌تر است. بهتره با ساول تماس بگیری اگر چه مثل پیشینه خود درباره مسیر تغییر و تحول یک شخصیت است، اما تفاوت‌های بنیادین والتر وایت با جیمی مک‌گیل، این دو سریال را از هم متمایز می‌کند. در افسارگسیختگی شاهد تبدیل شدن یک معلم شیمی به خلافکاری کله گنده هستیم و این‌جا قرار است ماجرای تبدیل شدن یک آدم معمولی و ساده را به وکیلی شیاد و دغل‌کار دنبال کنیم. آدمی که تلاش می‌کند از سوی اطرافیانش جدی گرفته شود و دست و پا می‌زند تا اعتماد به نفس از دست رفته‌اش را بازیابی کند. جیمی وکیلی تازه‌کار است که می‌خواهد زیر سایه برادرش (چاک)، که وکیلی سرشناس است، رشد کرده و سر و سامان بگیرد. او چیزی نمی‌خواهد جز یک زندگی معقول، رسیدن به محبوب (کیم وکسلر)، یک شغل مناسب و البته آرامش و آسایش زیر سایه قانون! جیمی می‌خواهد وکیل شود و از این راه درآمد و احترام اجتماعی بدست آورد. اما دنیا روی خوش به او نشان نمی‌دهد و رابطه آمیخته با عشق و نفرت او با برادر بزرگترش، از جیمی یک انسان بی‌رحم، کینه‌ای و بی‌احساس می‌سازد که پس از تلاش‌های ناکام‌اش در رابطه با پذیرفته و به رسمیت شناخته شدن از جانب دیگران، تصمیم می‌گیرد از زندگی و آدم‌های پیرامون‌اش انتقام بگیرد. بهتره با ساول تماس بگیری این پروسه را همچون یک درام روانشناختی چند لایه به تصویر می‌کشد. در این‌جا کمتر خبری از موقعیت‌های جنایی پرتعداد و مخوف افسارگسیختگی است و بیشتر با یک کمدی سیاه با مضامین انسانی و اخلاقی طرف هستیم که البته دو داستان متفاوت را به صورت موازی دنبال می‌کند. هم داستان بدبیاری‌های تمام‌نشدنی جیمی / ساول و هم داستان مایک (جاناتان بنکس) که از شخصیت‌های محبوب سریال قبلی بود و با بازگشت‌اش در این‌جا، طرفداران‌اش را حسابی به وجد آورد. قسمت‌های مربوط به مایک بیشتر جنایی است و از این رو با قصه جیمی تفاوت دارد. اما این دو پاره بودن ضربه‌ای جدی به سریال وارد نکرده است. به ویژه به این خاطر که ما می‌دانیم این دو نفر در نهایت به هم می‌رسند و داستان همکار شدن مایک با ساول هم بسیار هیجان‌انگیز است. بنابراین وقتی پای این سریال می‌نشینیم، از یک سو درگیر ماجراهای میان جیمی، چاک، کیم و وکیل‌بازی‌های‌ آن‌ها می‌شویم که ربطی به دنیای افسارگسیختگی ندارد و از سوی دیگر با پیگیری ماجراهای مربوط به مایک، گاس فرینگ و البته هکتور سالامانکا، از تماشای پیش‌درآمد داستانِ امپراطوری والتر وایت سر ذوق آمده و لذت می‌بریم. برای طرفداران افسارگسیختگی چه از این بهتر. آن هم وقتی با چنین سریال حساب شده‌ای طرف هستیم که در کارگردانی و شخصیت‌پردازی به وسیله خرده داستان‌ها، از منبع الهامش نیز جلوتر حرکت می‌کند. گیلیگان و گولد در این‌جا شیوه روایت مبتنی بر فلش‌بک و فلش‌فوروارد را نسبت به سریال قبل، با پختگی بیشتری به کار گرفته‌اند. هر چند ممکن است خط اصلی قصه و شخصیت اصلی‌ آن، به اندازه افسارگسیختگی جذاب و بکر نباشند. اما بهتره با ساول تماس بگیری مجموعه‌ای منسجم‌تر است که اتفاقا مانند پیشینه‌اش، سیر صعودی دارد و فصل به فصل بهتر می‌شود. یکی از بهترین اسپین‌ - آف‌های تاریخ تلوزیون آمریکا. حالا که این پرونده را می‌خوانید، در آستانه فصل پنجم این سریال قرار داریم و بیش از هر زمانی، نزدیک به نقطه شروع افسارگسیختگی. آن‌جا که طرفداران منتظرند تا شاید دوباره سر و کله والتر وایت پیدا شود.

این مطلب پیش از این به عنوان مقدمه پرونده بهتره با ساول تماس بگیری در مجله دنیای تصویر به چاپ رسیده است. 

جهان در خطر آلودگی به جهل!

درباره سریال چرنوبیل

مینی سریال تازه اچ‌بی‌او را یک جور دلجویی این شبکه تلوزیونی از مخاطبان‌اش، پس از عدم رضایت و سرخوردگی آن‌ها از فصل پایانی سریال بازی تاج و تخت تعبیر کرده‌اند. هر چند به نظر می‌رسد که به کاربردن عبارت‌های چون «بهترین سریال تاریخ» در کنار نام‌ چرنوبیل، بیشتر ناشی از هیجان‌زدگی باشد و پس از مدتی فروکش کند. هر چه قدر هم که پایان‌بندی حماسه باشکوه بازی تاج و تخت مضحک و دم‌دستی به نظر برسد و از سوی دیگر چرنوبیل بتواند از یک فاجعه تاریخی، روایتی با کیفیت و موثر ارائه دهد؛ باز هم نمی‌توان قرار دادن نام این سریال در صدر فهرست بهترین مجموعه‌های تلوزیونی تاریخ را، اغراق شده قلمداد نکرد. مخصوصا تا وقتی که سریالی به نام برکینگ بد ساخته شده است!

قبل از این مجموعه، مهم‌ترین منبع برای آشنایی با فاجعه چرنوبیل، کتاب «صداهایی از چرنوبیل» بود که نویسنده‌اش خانم سوتلانا الکسیویچ برای آن برنده جایزه نوبل شد. اثری که تمرکزش را نه بر چگونی رخداد این حادثه مهیب، بلکه بر شرح آن‌چه بر جهان و انسان‌ها پس از این فاجعه گذشت می‌گذارد. این کتاب در کنار اشاره به تاثیرات مخرب محیط‌زیستی این رویداد، روایت مردمانی است که بدون اطلاع از سرنوشت شومی که انتظارشان را می‌کشد، درگیر آلودگی رادیواکتیو و قربانی سیاست‌ورزی حاکمان‌شان می‌شوند. روایتی ترسناک و غم‌انگیز از معضلات انسانی یک فاجعه که بر اثر یک آزمون و خطا در نیروگاه هسته‌ای و اشتباهی محساباتی پیش می‌آید و در ابتدا نیز با مخفی‌کاری دولت شوروی همراه است. فاجعه‌ای که عده‌ای آن را آغازی بر پایان شوروی می‌دانند. حکومتی که همواره خدشه‌ناپذیر جلوه دادن ایدئولوژی‌اش را مقدم بر جان و امنیت شهروندانش می‌دانست.

مینی سریال چرنوبیل تلاش می‌کند روایتی چند جانبه از اتفاقی که در سال ۱۹۸۶ جهان را تحت تاثیر قرار داد ارائه کند و علاوه بر به تصویر درآوردن چگونگی این رخداد هولناک و تاثیرات انسانی و محیط‌ زیستی‌اش، نحوه مواجهه شهروندان، حکومت و نخبه‌های شوروی به آن را نیز مدنظر قرار دهد. درامی تاریخی در ژانر فاجعه، که برخلاف معمول دست روی فاجعه‌ای واقعی می‌گذارد و وضعیتی آخرالزمانی را در گذشته‌ای نزدیک توصیف می‌کند که می‌توانست برای همیشه بخش قابل توجهی از دنیا را نابود و غیرقابل سکونت کند.

نقاط قوت اصلی این مجموعه، روایت چندوجهی و کارگردانی تاثیرگذارش‌اند و درام آن بر محور کنش‌ها و واکنش‌ها افراد گوناگون حول یک رخداد شکل می‌گیرد. یک روایت پر از جزئیات از حادثه‌ای که فرجام‌اش را می‌دانیم و بنابراین آن‌چه برای‌مان جذابیت دارد نه رسیدن به ختم ماجرا، که اتفاقا پرداختن به زوایای پنهان و نقطه‌های تاریک آن است که ما را به شناخت بهتری از یک واقعه مهم تاریخی می‌رسانند. سازندگان چرنوبیل تلاش کرده‌اند برای تعریف کردن داستانی که نقاط عطف‌اش حداقل برای بیننده‌های اهل مطالعه روشن است، بیش از هر چیز از تاثیر فضاسازی قدرتمند بهره ببرند و این‌گونه ابعاد جدیدی ببخشند به داستانی که کلیت‌اش را می‌دانیم. قالب مینی سریال جان می‌دهد برای چنین سوژه‌ای. بیش از دو برابر یک فیلم سینمایی فرصت هست تا بتوان جنبه‌های مختلف یک اتفاق را به نمایش گذاشت. سازندگان این سریال نیز تلاش کرده‌اند تا در کنار بها دادن به احساسات بشری و به تصویر کشیدن معضلات انسانی ناشی از انفجار چرنوبیل، در میان پیشرفت قصه مخاطب را با جزئیات و اطلاعات علمی این حادثه نیز آشنا کنند. آن‌ها برای انسجام بخشیدن به خطوط روایت‌شان، با شخصیت‌های محدودی همراه می‌شوند. هر چند اغلب شخصیت‌ها نمی‌توانند از تیپ‌های کلیشه‌ای فراتر رفته و عمق پیدا کنند. شخصیت‌هایی که همه آن‌ها لزوما ما به ازای واقعی ندارند و برخی از آن‌ها مانند خانم فیزیکدان اهل مینسک (املی واتسن)، خیالی‌اند.

همزمان با پخش این مجموعه، عده‌ای آن را پروپاگاندای رسانه‌ای آمریکا در رابطه با درماندگی و بی‌مسئولیتی کومونیست‌ها و خطرات نیروگاه‌های هسته‌ای و البته تحریف کننده بخشی از تاریخ دانستند و مثلا به این نکته اشاره کرده‌اند که در پرداخت شخصیت‌هایی چون لگاسف (استلان اسکارسگارد)، تفاوت‌هایی با واقعیت دیده می‌شود و یا سریال نگاه بی‌طرفانه‌ای به ماجرا نداشته است. ولی با همه این حرف‌ها، این موضوع غیرقابل انکار است که دیدن چرنوبیل، می‌تواند تجربه‌ای آگاهی‌بخش برای مخاطبان‌اش باشد. حاشیه‌سازی‌های سیاسی را کنار بگذارید. این سریال فراتر از توصیف ناکارآمدی حکومت شوروی گام برمی‌دارد و با این‌که در درام دادگاهی پایانی‌اش، شعارها و برخی از مضامین مدنظرش را به شکلی آشکار و بدون ظرافت بیان می‌کند، اما از آن‌جایی که ما را برای درک بهتر جهان امروزمان به تاریخ ارجاع می‌دهد، اثری ارزشمند و شایسته توجه است. نایت کینگ در بازی تاج و تخت قصد داشت کلاغ سه چشم که در واقع نماد تاریخ سرزمین وستروس و سرمایه‌ای بشری بود را از بین ببرد، تا انسان‌ها را به طور کامل نابود کند. چون بشر باید برای پیشرفت و زنده ماندن به تاریخ‌اش رجوع و بتواند آن را به درستی تحلیل کند. بنابراین همین که یک سریال می‌تواند با روایتی هراس‌آلود، دردناک و هیجان‌انگیز توجه افراد زیادی را در سراسر دنیا به یک اتفاق کلیدی در تاریخ معاصر جهان جلب کرده و نگاهی چند وجهی به آن داشته باشد، حرکتی در جهت آگاهی‌بخشی عمومی به حساب می‌آید. همان‌طور که مثلا فیلم کم‌قدر دیده و بسیار هوشمندانه و صریح معاون (۲۰۱۸ - آدم مک‌کی) می‌تواند مخاطب‌‌اش را در درک مختصات سیاست خارجی ایالات متحده و مسئله خاورمیانه یاری کند.

بازنگری چرنوبیل، ما را با فجایع پافشاری بر جهل رو‌به‌رو می‌کند. وقتی ایدوئولوژی به تنهایی در برابر مشکلات ناکارآمد است و نادیده گرفتن علم، پنهان کردن واقعیت و عدم وجود افراد متخصص در موقعیت‌های حساس بلای جان یک کشور می‌شود. در یک حکومت تمامیت‌خواه، بروکراسی الکن و دولتمردان فاسد و اغلب‌شان غیرمتخصص‌اند. دولتمردانی که بیشتر به فکر ترک برنداشتن ویترین قدرت‌شان‌اند تا جان شهروندان. به همین دلیل نیز با دروغ به دنبال حفظ آبروی‌‌اند و این موضوع برای‌ آن‌ها از امنیت ملی بااهمیت‌تر است. در چنین حکومتی، قهرمان‌ها از میان مردم عادی و طبقه کارگر بیرون می‌آیند. درست مانند معدنچیان چرنوبیل که سخاوت‌مندانه و شجاعانه به دل زمین آلوده می‌زنند. قهرمان‌هایی که باید برای حفظ جان هموطنان‌شان از جان خود بگذرند و قربانی تصمیات اشتباه حاکمانی شوند که از تقدس بخشیدن به حرکت قهرمانانه آن‌ها برای پوشاندن اشتباهات خود بهره می‌برند.

بازگشت به چرنوبیل به ما یادآوری می‌کند که در زمان فاجعه، نباید آن را انکار کرد و در زمان کنترل و مدیریت بحران باید فضا را به گونه‌ای رقم زد که بتوان دروغ را از واقعیت تمیز داد. همچنین  درنگ در تصاویر بدن‌های متلاشی شده قربانیان ما را در برابر این حقیقت قرار می‌دهد که یک خطای بشری می‌تواند چه تبعات سنگینی را به انسان‌ها و محیط‌زیست تحمیل کند.

روس‌ها پس از انتشار این سریال عنوان کرده‌اند که می‌خواهند سریالی را در پاسخ به آن تولید کرده و به نقش ماموران سازمان جاسوسی آمریکا در بروز این حادثه بپردازند. سریالی که احتمالا در آن ماموران سیا نقش‌های منفی و ماموران کا‌گ‌ب نقش‌های مثبت‌اند. انگار آن‌ها هنوز هم نمی‌توانند در این مورد واقعیت را بپذیرند و به جای قبول نقصان، همه چیز را گردن دشمن خارجی می‌اندازند. هر چند بعید است که این سریال به اندازه محصول اچ‌بی‌او مورد توجه قرار بگیرد. چون بعید است که روس‌ها بتوانند روایت‌شان را به اندازه آمریکایی‌ها سرگرم‌کننده از آب درآورند.

درباره سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

این دنیای دیوانه

مجموعه آنتولوژی عشق، مرگ و ربات‌ها کاملا مناسب مخاطب کم حوصله و تنوع طلب امروز است.  یک ترکیب هیجان‌انگیز از ایده‌های مختلف که شما را با دنیاهای متفاوتی همراه می‌کند. مدیوم انیمیشن بهترین امکان برای نمایش خلاقیت بدون مرز است و این فرصت را در اختیار سازندگان مجموعه قرار داده که ایده‌های داستانی و ژانری گسترده‌شان را در قالب سبک‌های گوناگون انیمیشن به نمایش بگذارند. از انیمیشن‌های دو بعدی و موشن کپچر بگیرید تا انیمه‌های ژاپنی. اتفاقی که باعث شده تا ایده‌های خیال‌پردازانه و گاه جنون‌آمیز نویسنده‌های این سریال با تکنیک‌های متنوع و رویکردهای بصری چشم‌نوازی (ورای شکاف آکویلا) همراه شوند.

این مجموعه تحت تاثیر کمیک‌های مجله مصور «هوی متال» ساخته شده‌اند. مجله‌ای که در دهه هفتاد میلادی محبوبیت بسیاری پیدا کرد و به سرعت وارد فرهنگ عامه امریکا و الهام بخش فیلم‌ها و سریال‌های فراوانی شد. هوی متال را با ایده‌های بکر فانتزی و علمی - تخیلی‌اش و البته طراحی‌های بصری درخشان‌اش می‌شناسند. هر چند کمیک‌های آن را در اغب موارد درخشان در تصویرسازی، ولی از نظر پرداخت داستان ضعیف و از نظر جهان‌بینی سطحی توصیف کرده‌اند. این ضعف در قصه‌گویی را می‌توان در عشق، مرگ و ربات‌ها نیز مشاهده کرد. در این مجموعه، درست مانند هوی متال، صرف سرک کشیدن به انواع ژانرها و غیرمنتظره بودن ایده‌ها اهمیت بیشتری از بسط و گسترش آن‌ها دارد (شب ماهی‌ها). از این رو ما با اپیزودهایی مواجه هستیم که ایده‌های تعدادی از آن‌ها به هیچ عنوان عمق پیدا نمی‌کنند (عصر یخبندان) و تبدیل به روایتی قابل پیگیری نمی‌شوند. اما برگ برنده سازندگان مجموعه غیرقابل پیش بینی بودن و غافلگیر کردن مخاطب است و از آن جا که قسمت‌ها مدت زمان کوتاهی دارند و از طرفی ربطی به یکدیگر نیز ندارند، مخاطب حتی اگر از شیوه بسط داستان ناراضی باشد، همچنان مشتاق دیدن قسمت بعدی باقی می‌ماند، چون منتظر است بار دیگر با یک جهان متفاوت رو‌به‌رو شود. دنیاهای دیوانه‌ای که با شیوه‌های روایتی مختلف به موضوعاتی متفرق، از هشدارهای محیط زیستی تا هراس از تکنولوژی و جوامع آخرالزمانی گریز می‌زنند و به مسئله‌هایی چون نابودی تمدن و نژادپرستی سیستماتیک اشاره کرده و به اسطوره‌هایی مثل ایکاروس، فیلم‌هایی چون مدمکس و جاذبه (دست کمکی) و یا برداشتی دیستوپیایی از مفهوم بازی‌های ویدیوئی (مثل برتری سانی) ارجاع می‌دهند.

پس بهتر است برای لذت بردن از این سریال چندان به هدفمندی ساختار قصه‌ها دل نبندید و انتظار نداشته باشید که کیفیت همه اپیزودها یکسان و پیچ‌های داستانی آن‌ها در خدمت یک پایان‌بندی اقناع‌کننده باشند. حتی به دنبال ربط دادن قسمت‌های بی‌ربط این مجموعه به یکدیگر هم نباید بود، با اینکه عنوان عشق، مرگ و ربات‌ها این انتظار را در ما ایجاد می‌کند. البته که محصولات پیکسار و پیش از آن دیزنی به ما آموخته‌اند که هیچ عنصری مهم تر از داستان نیست و یک اثر پویانمایی بیش از هر چیز به واسطه قصه‌اش در یادها می‌ماند. اما در این مجموعه با رویکرد نه چندان متعارفی طرف هستیم که مختصات خاص خود را دارد. شاید به جز چند مورد، بیشتر قسمت‌های این سریال صرفا جالب‌اند و پس از پایان، فراموش می‌شوند. اما خب دیدن یک انیمیشن کوتاه موجز و هیجان‌انگیز سرگرم‌کننده است و مزه خودش را دارد و قرار هم نیست همیشه در آثار تخیلی با تفسیر و تحلیلی نسبت به وضعیت بشر در جهان امروز طرف باشیم. عشق، مرگ و ربات‌ها با آنتولوژی محبوب این سال‌ها یعنی آینه سیاه تفاوت دارد و احتمال اینکه پس از دیدن بعضی از قسمت‌ها (مثل نبرد کشاورزان مجهز به ربات‌های مکانیکی با حشرات مهاجم) چیز خاصی دست‌تان را نگیرد کم نیست! مخصوصا اگر از آن دست مخاطبانی باشید که پس از دیدن هر اثری از بلافاصله از خود می‌پرسید «خب که چی؟» شاید اپیزود «شاهد» مثال مناسبی برای توصیف کل مجموعه باشد. یک قسمت از نظر شیوه روایت و زیبایی‌شناسی بصری جذاب، اما بی‌معنا. قسمتی که صرفا به نمایش دو شخصیت گرفتار در یک جهان برزخی اکتفا می‌کند و همین.

عشق، مرگ و ربات‌ها فرزند خلف دورانی است که میل بسیاری به تلفیق ایده‌ها، گونه‌ها و الگوها با یکدیگر دارد و مهم‌ترین عامل جذابیت‌اش نیز در همین ویژگی نهفته است. سازندگان این سریال که در راس آن‌ها تیم میلر (کارگردان ابرقهرمانی ساختارشکن، بامزه، هجوآلود و ضدکلیشه ای ددپول) قرار دارد، تصمیم گرفته‌اند که الگوهای ژانری و داستانی بارها تکرار شده را در مکان و زمان‌های متفاوت به کار ببندند و بدین شکل از آن‌ها آشنازدایی کنند. آن‌ها به سراغ داستان‌های کوتاهی برای اقتباس رفته‌اند (تنها دو قسمت از کل مجموعه اقتباسی نیست) که بسیاری از آن‌ها متغییرهای بی‌ربط به هم را با یکدیگر ترکیب کرده‌اند. مثلا حضور گرگینه‌ها در ارتش آمریکا و نبرد با طالبان، یک کاسه ماست در مقام هوش مصنوعی و رهبریت جامعه و یا نبرد استالینگراد با حضور هیولاهای مهاجم. در این میان اما جذاب‌ترین ترکیب در اپیزود بسیار دیدنی «شکار خوب» دیده می‌شود. وقتی اسطوره‌های شرقی به دوران ربات‌ها پیونند می‌خورد و یک داستان پریان علمی - خیالی شکل می‌گیرد. در کنار این اما قسمت «زیما بلو» شاید پیچیده‌ترین داستان مجموعه باشد و حتما می‌تواند آن دسته از مخاطبان در جست‌وجوی معنا را نیز کاملا راضی کند. قصه هنرمندی آوانگارد که در یک سیر و سلوک عارفانه برای رسیدن به آرامش، از اوج پیچیدگی و مکاشفه در اسرار کائنات به سادگی پناه می‌آورد و خالص‌ترین شکل هنر را در بازگشت به خویشتن می‌یابد.