لانتوری 

مثل یک ویترین، خبری از جهان‌بینی نیست

گمشده در حاشیه!

آریان گلصورت

http://www.caffecinema.com/new/media/k2/items/cache/9d02ea139699beb1abcff265f52d34ab_XL.jpg

دومین فیلم بلند رضا درمیشیان، عصبانی نیستم، بیش از هر چیز بر رابطه عاشقانه شخصیت‌های اصلی‌اش تمرکز داشت و در کنار پیش‌برد داستان، دست به خلق اتمسفری می‌زند که می‌توانست بخشی از فضای ملتهب بعد از انتخابات سال 88 را بازتاب دهد. درمیشان در عصبانی نیستم اگر چه نتوانست کاملا در برابر وسوسه طعنه‌ زدن‌های سیاسی تاریخ مصرف‌دار مقاومت کند، اما این اتفاق هرگز موجب کم اهمیت جلوه دادن داستان و شخصیت‌پردازی نشد. به این دلیل که این طعنه‌ها در حاشیه قرار داشتند و فیلمساز هدف اصلی‌اش را تحت تاثیر قرار دادن مخاطب از طریق درام قرار داده بود و در نهایت نیز موفق می‌شد محتوای مد نظرش را از دل سبک بصری مورد علاقه‌اش بیرون بکشد. بنابراین نتیجه فیلمی شد که هویت دارد. درست بر خلاف لانتوری که اثری کاملا بی‌هویت است.

درمیشیان در لانتوری آن‌قدر اسیر حواشی و دلبسته شعارها و مضامین شده، که فیلم‌اش بیش‌تر به یک بیانیه سیاسی و اجتماعی می‌ماند. وقتی «حرف» از «سینما» مهم‌تر می‌شود، نتیجه باید هم این‌چنین سطح پایین از آب درآید. در این‌جا همه چیز فدای پیام‌های مد نظر فیلمساز شده است. درست مانند سنت فیلمفارسی‌. فیلمی که در آن خبری از جهان‌بینی نیست و مضامین مانند تیترهای جنجالی شبکه‌های مجازی در برابر مخاطبان ردیف و مستقیم رو به دوربین گفته می‌شوند. در چنین شرایطی نه تنها محتوا از دل فرم بیرون نمی‌آید، که اساسا همه چیز کاملا در سطح مانده و درامی نیز شکل نمی‌گیرد. لانتوری به بحث خشونت در جامعه می‌پردازد، اما نحوه پرداختنش به آن بیشتر ژورنالیستی است تا سینمایی. از این رو، فیلم به هیچ عنوان در جهت آگاهی مخاطب خود گام بر نمی‌دارد و تنها او را عصبی می‌کند. فیلمی که مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و فقط به دنبال دست گذاشتن بر نقاط حساس و تاثیر لحظه‌ای بر تماشاگر است.

در لانتوری شخصیت‌ها از موقعیتی به موقعیت دیگر می‌روند، بدون آن‌که ما شاهد روند و سیر طبیعی اتفاق‌ها، روابط و انگیزه‌ها باشیم. به همین دلیل ما حتی در پایان فیلم نیز به شناخت لازم و کافی از شخصیت‌ها نمی‌رسیم و تنها یک سری اطلاعات از آن‌ها داریم که آن‌ها نیز به شیوه‌ای کاملا دم‌دستی و اغلب از طریق دیالوگ‌ها به ما منتقل شده‌اند. مثلا یکی از دوستان و همکاران مریم (مریم پالیزبان) با بازی بهناز جعفری رو به دوربین می‌گوید که: «مریم از آن دخترها بود که همه مردها عاشقش می‌شدند!» و لابد فیلمساز انتظار دارد که ما چنین ادعایی را بدون آن‌که هیچ نشانی از آن در فیلم وجود داشته باشد به راحتی بپذیریم. در لانتوری شخصیت‌پردازی قرار است از طریق حرف‌های افراد مختلف در مورد شخصیت‌های اصلی انجام بگیرد، استراتژی‌ که کاملا شکست خورده و نتیجه‌اش شده یک سری کارکتر تک‌بعدی که ما شاهد رنج‌شان هستیم، اما هرگز نمی‌توانیم عمق این رنج را درک کرده و با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم.

وقتی درباره همه چیز نظر می‌دهی و فیلم را از طعنه‌ها و کنایه‌ها انباشته می‌کنی، آن وقت است که دیگر موفق به خلق انسان بر پرده سینما نخواهی شد. در لانتوری موقعیت‌های داستانی تنها به منظور بازتاب دادن شعارهای مد نظر فیلمساز در کنار هم قرار گرفته‌اند و نه به دلیل سیر طبیعی درام. این باعث شده که همه چیز کاملا غیر قابل باور به نظر برسد. انگار تنها با ویترینی از معضلات یک جامعه خشن و ملتهب طرف هستیم و خبری از پیشنهاد و نگاهِ قابل تامل نیست. درمیشیان در لانتوری به بهانه ساخت یک فیلم متعهد اجتماعی، به چندین معضل مختلف اشاره و تلاش کرده همه آن‌ها را به نوعی به هم ربط دهد. از اختلاف طبقاتی، بیکاری جوانان و تحریم بگیرید تا بحث رانت ‌خواری و فساد آقازاده‌ها. همین پافشاری بر اشاره به موضوعات گوناگون باعث شده تا با فیلمی چند پاره و غیر منسجم طرف باشیم که خیلی دیر به سراغ ایده اصلی‌اش می‌رود و شیوه پرداختنش به داستان و شخصیت‌ها نیز کاملا کلیشه‌ای و تخت است. فیلمی که باید به توهم عشق و علاقه بیمارگونه شخصیت پاشا (نوید محمدزاده)، که به فاجعه‌ای انسانی ختم می‌شود، توجه بیشتری نشان می‌داد و با عمق بخشیدن به کارکتر مریم، مسئله بخشش را به مسئله‌ای برای مخاطبش تبدیل می‌کرد. اما حالا و با رویکرد فاصله‌گذارانه‌اش و آن مصاحبه‌های خسته‌کننده بدون نکته که تماشاگر را یاد برنامه‌های مثلا آسیب‌شناسانه غیر قابل تحملِ تلوزیون می‌اندازد، تنها به دنبال هشدار دادن به مخاطب و شوکه کردن اوست. دستاوردی که با یک مقاله در روزنامه هم می‌توان به آن رسید.

از سوی دیگر لانتوری فیلمی است که می‌خواهد مخاطبش را آزار دهد. این به خودی خود نه یک ضعف، که یک ویژگی است. اما سوال این‌جاست که آیا مخاطب در ازای این میزان خشونت و تلخی، به درکی فراتر از وقتی که دارد تیترهای اخبار را نگاه می‌کند می‌رسد؟ آیا مخاطب که بی‌رحمانه توسط فیلمساز تحت فشار قرار می‌گیرد، در نهایت می‌تواند یک تجربه احساسی موثر را از سر بگذراند یا تنها عصبی می‌شود؟ قرار نیست هر فیلمی لذت‌بخش باشد. اما قرار هم نیست که بیهوده مورد هجوم اثری قرار بگیریم که چیزی به ما اضافه نمی‌کند. آن هم فیلمی ریاکارانه که بیشتر به دنبال جنجال است تا سینما و از خشونت ذاتی ایده‌اش سوءاستفاده می‌کند. فیلمی که ادعای جسارت دارد، اما سر قضیه قصاص کاملا محافظه‌کارانه برخورد کرده و موضعش را شجاعانه مطرح نمی‌کند. فیلمی که شاید از نظر بصری متفاوت به نظر برسد، اما از درون کهنه است و می‌خواهد با بازی‌های فرمی خودش را به روز نشان دهد.

لینک این مطلب در کافه سینما

دراکولا (رضا عطاران)

وقت‌کشی با یک ایده!

آریان گلصورت

http://www.caffecinema.com/new/media/k2/items/cache/632014f4dac7bd8745b82c1aafca3513_XL.jpg

سومین فیلمِ سینمایی رضا عطاران به عنوان کارگردان، نشان می‌دهد که او دیگر مانند گذشته نسبت به کیفیت آثارش حساسیت به خرج نمی‌دهد و سهل‌انگاری موجود در برخی از فیلم‌هایی که در آن‌ها بازی می‌کند، بر فیلمِ تازه‌اش نیز تاثیر منفی گذاشته است. او که متخصص به هجو کشیدن مناسبات اجتماعی غلط جامعه ما است، به نظر می‌رسد که این بار تنها به ایده اولیه‌ای که در اختیار داشته قانع شده و بی‌حوصله‌تر از آن بوده که تلاش چندانی برای پرداخت خلاقانه آن بکند.

تنها مدت کوتاهی پس از شروع فیلم، متوجه دغدغه مضمونی عطاران می‌شویم. او پس از آن‌که در رد کارپت حسابی از خجالت سینمای ایران در آمد، حالا در دراکولا با نگاهِ انتقادی‌اش می‌خواهد جامعه‌ای سقوط کرده در ورطه اعتیاد را نشان‌مان دهد. جامعه‌ای تشکیل شده از دو گروه معتادان و خون‌آشامان. فیلمی که در آن همه به نوعی معتاد هستند و به شیوه‌ای خود را مشغول کرده‌اند. از تریاک و تلگرام بگیرید، تا خون! اما مشکل اصلی این‌جاست که دراکولا در موقعیتی که تعریف می‌کند متوقف می‌شود و به هیچ عنوان نمی‌تواند آن را گسترش داده و یا عمق ببخشد. حتی فیلم استفاده مناسبی نیز از خون‌آشام بودن چند تا از شخصیت‌هایش نکرده و همه چیز کاملا سرسری پیش می‌رود. این می‌شود که در تمام مدت زمان فیلم، باید شاهد تریاک کشیدن‌های پیاپی کارکترهای اصلی باشیم. بدون این‌که داستان جلو رفته، شخصیتی شکل بگیرد و یا شوخی‌ها به کامل و جذاب‌تر کردن دیدگاه کلی اثر کمکی بکنند.

آیا این‌که یک فیلم صرفا حرفی برای گفتن داشته باشد کافی است؟ عطاران در این کمدیِ تلخ خود، می‌خواهد بگوید که همه چیز رو به تباهی و در حال سقوط است. خب، جسارت او همواره در به رخ کشیدن کمبودها و ضعف‌های جامعه و گرفتن آینه در برابر مخاطب شایسته توجه بوده است. اما این دلیل نمی‌شود که فقدان درام و داستان را فراموش کنیم.

عطاران در دراکولا، درست مانند دو فیلم قبلی‌اش، تلاش کرده دست به تجربه متفاوتی بزند و فضای به نسبت نامتعارفی خلق کند. اما این‌بار حاصل کار انسجام لازم و مصالح کافی را ندارد و اغلب مدت زمان فیلم و مخاطب پای منقل تلف می‌شود! این‌جاست که می‌بینیم دیگر خبری هم از آن نگاهِ اجتماعی موثر سریال بزنگاه نیست و همه چیز در چند کنایه خلاصه شده است.

لینک این مطلب در کافه سینما

و یک یادداشت دیگر:

درباره فرستادن فیلم به آکادمی اسکار: خودمان را با یک نمایش رسانه‌ای بیهوده مسخره نکنیم. مسئله پخش‌کننده است، به همین سادگی!